گوشه هایی از معنویت زنده یاد مهندس رجبعلی طاهری رحمت الله علیه

 

 

امروز 24 مهر است روزی که یاد آور آن برای من دردناک و تلخ است. پدر با قلبی زخم خورده از روزگار ولی آرام دعوت حق را لبیک گفت، پر گشود و قربان دوست شد. به بهانه سومین سالگرد رحلتش بر آن شدم بخشی از آنچه را که قبلا واقع شده بود و کمتر به آن پرداخته شده است را بیان کنم.

تلخی از دست دادن پدر با پیام‌های پر مهر دوستان، آشنایان، علما و بزرگان، فقها و سرداران و از همه مهمتر و والاتر مقام معظم رهبری از یک طرف تا حدودی منجر به تسلی خاطر شد و از طرف دیگر منجر به آن شد که بدانیم چه گوهری را از دست داده‌ام و به درستی قدر او را ندانسته‌ام. بعد شخصیت مبارز و مردمی پدر به واسطه اجتماعی بودن این دو بعد در بین پیام‌ها بیشتر نمود داشت لیکن از بین دوستان نزدیک ایشان هستند عزیزانی که بعد معنوی حضرتش را تا حدودی درک کرده‌اند و اعجازهایی از ایشان را در خاطرات خود نقل می‌کنند، که از این بین می‌توان به خاطره حضرت آیت الله حائری شیرازی در خصوص شفای دندان دردشان توسط ایشان و یا پیشبینی زمان سقوط رژیم پهلوی که توسط آیت الله سیدعلی اصغر دستغیب نقل شده است را نام برد.

در بین همه پیام‌ها، پیام حضرت حافط از عالم غیب که پیشتر خبر از رحلت عزیز داده بود برای من شگفت آورتر است. شب 20 مهر ماه بود که خبر سکته مغزی ایشان به ما رسید، دکترش گفت که در حال بردنش به اتاق عمل هستند و تا بعد از عمل هیچ چیز معلوم نمی‌شود. سراسیمه و با عجله بلیتی برای شیراز تهیه کردم و همان شب عازم شیراز شدم. دلم بی‌تاب بود و ذکر صلوات و یاد خدا آرام کننده من. در مسیر شیراز به نیت حال پدر دیوان حافظ را گشودم. غزلی آمد که در زیر چند بیتی از آن را مرور می‌کنم و هر آنچه از آن می‌فهمم را بیان خواهم داشت:

  •  

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

چمن در این بیت یعنی بهشت یعنی جنت و جوانان اهل جنت همه همنشین سرورشان که نبی اکرم فرمود « الحسن والحسین سیّدا شباب اهل الجنّه»

چشم پر ز اشک و گلو پر ز بغض که جانی ز پیش ما می‌رود، لبم خندان که عجب جایی می‌رود این جان خوش.

سوغات بهشت همنشینی دوست است و حافظ در مصرع دوم بیت با استعاره به سرو و گل و ریحان از این مسافر می‌خواهد که از الطاف بهشتی نصیب «ما» نیز بنماید.

برو از خانه گردون به در و نان مطلب

کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را

در روز 19 مهر ماه 1392 مصادف با 6ذی الحجه، پدر عزیزم از سرکار روزانه که به تعبیری نان طلبیدن است، به خانه مادرشان می‌روند که هم به ایشان سر بزنند و هم افطار مهمان ایشان باشند که لخته‌ای خون به جای مانده از ظلم رژیم سفاک پهلوی به حکم الهی از قلب به مغز می‌رسد و شریان امور مختل می‌شود. اگرچه «خانه گردون» این زمین است و همگی چند روزی مهمان آنیم ولی قرابت اینکه جانباز و آزاده مردی با روزه‌اش مهمان خدا باشد و برای افطار مهمان خانه مادر و خداوند به طریقی مشیعت بنماید که در این دو مهمانی جان یک مهمان ستانده شود و همنشینی همه این وقایع در این بیت حافظ خود نشان از اسرار الهی است که همه را فاش نتوان نمود. خاصه آنکه روز رحلت مصادف می‌شود با میعاد قربان که اسماعیل را برای ذبح بردند و آیه آمد «و فدینـه بذبح عظیم»

در بیت دیگر :

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

«ماه کنعان» اشاره به یوسف نبی است که مزد پاکی خود را از خداوند در این دنیا می‌گیرد و پس از عمری که در زندان به سر برد در نهایت عزیز مصر می‌شود. در اینجا اگرچه زنده یاد مهندس رجبعلی طاهری رحمت الله علیه حدود 5 سال در زندان رژیم پهلوی بود و برای پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی زحمات فرآوان کشید، لیکن هرگز در حیات دنیوی خود به مسندی که در خور مبارزات و زحمات ایشان باشد نرسید. این جا حافظ با طعنه به زندان دنیای فانی به مسافر الی الله بشارت می‌دهد که مسندی همچون عزیز مصر در بهشت و در کنار جوانان اهل جنت نصیبش است. و الله و اکبر و الحمدالله کثیرا.

....

از 6 ذی حجه تا صبح روز عید قربان همه برای برگشت مهندس طاهری از کما به این دنیا دست به دعا بودند و او آرام در بخش مراقبت‌های ویژه چنان با لبخند خوابیده بود که انگار به همه نگرانی‌های ما دارد نیش خند می‌زند. در این فاصله و تا قبل از اینکه خبر درگذشت عزیزمان را به ما بدهند اتفاقاتی افتاد که بیان آن خالی از لطف نیست:

1- روز 8 ذی حجه مصادف با 22 مهر حضرت آیت الله حائری برای عیادت به بیمارستان اردیبهشت آمدند، آنچه که ایشان در پشت کالبد آرام پدر دیدند بر ما پوشیده است و جا دارد که خود ایشان به وقتش کشف راز نمایند. دقایقی طولانی به ایشان خیره بودند وگاهی سر تکان می‌دادند گویی که چیزی می‌شنوند سپس با مرحوم پدر شروع به صحبت کردند و سپس رو به من نموده دستوراتی خاص دادند که از جمله آن قربانی کردن گوسفند و خیر نصف آن در امام زاده سید علاء الدین حسین (ع) بود. سفارش این دستور به آقای اسدی (از دوستان پدر) که معمولا محبت می‌نمود و به سبب امکاناتی که داشت این زحمات را متقبل می‌شد، داده شد. لیکن متأسفانه به دلیل مشغله ایشان و یا عدم درک حساسیت موضوع از سوی ما و ایشان انجام قربانی و خیرات آن به تأخیر می‌افتد. علت انجام مراسم تشییع در آستان سیدعلاء الدین حسین(ع) نیز به گونه‌ای جبران قصور از جانب ما بود.

2- مهندس سامان دباغی از دوستان فعلی و شاگردان سابقم بدون آنکه خبر از حال و روزگار من و پدر داشته باشد تماس تلفنی می‌گیرد و می‌گوید که در راه سفر به کربلا است. دلم می‌شکند، بغضم رو فرو می‌برم و از ایشان حلالیت می‌طلبم و از ایشان میخواهم که برای سلامتی پدرم دعا کند. ایشان بعد از سفرشان و فوت مرحوم پدرم نقلی عجیب از حضور زنده یاد حاج مهندس رجبعلی طاهری در حرم امام حسین (ع) در همان ایام دارند که جزییات آن را از زبان ایشان باید شنید.

 

3- روز 9 ذی الحجه، روز نیایش و دعای عرفه. روزی که همه ما و همه دوستان و آشنایان و حتی برخی از علما و فضلا پس از دعای عرفه برای سلامتی حاج مهندس رجبعلی طاهری دعا ‌نمودند. دل که رقیق می‌شود آیینه وار برخی حقایق را بیشتر نشان می‌دهد. با خودرو داشتم به سمت بیمارستان می‌رفتم به همراه عزیزی که از تهران برای آخرین دیدارها آمده بود و گل‌های یاس به همراه داشت. ناگهان صداهایی در گوشم آمد که مرا از ادامه راه باز می‌داشت. با خود پنداشتم که دیوانه شدم و بی خوابی و نگرانی مرا مجنون و خیالاتی کرده ، با این وجود اندکی درنگ کردم و دوباره ادامه مسیر دادم که باز دوباره آن ندا و آن الهام درونی را شنیدم. در آن موقع کسی پشت درب اتاق مراقبتهای ویژه نبود و من کاملا احساس تکلیف می‌کردم که باید هرچه زودتر به بیمارستان بروم. صلواتی فرستادم و بر شیطان لعنت و مصمم به ادامه مسیر که متوجه شدم خروجی که باید بروم را نپیچیده‌ام، احساس راستین بودن آن ندا وقتی بیشتر شد که برای برگشت به مسیر صحیح و بعد هم پارک خودرو زمان زیادی تلف شد. وقتی که رسیدیم خبر خاصی نبود پدر آرام و با لبی خندان‌تر از قبل خفته بود، همراه عزیزم مشغول حال و احوال با پدری شد که فرصت چندانی برای شناخت او نیافت و من با پرستار مشغول صحبت؛ خیلی ساده گفت: «اون حاج آقایی که پیش پاتون اینجا بود عجب آدم جالب و عجیبی بود، میدونید کی هست؟» گفتم: «من که نبودم چه شکلی بود؟» مشخصاتی که می‌داد من را اول یاد سید حجت الاسلام و المسلمین طاهری انداخت ولی بعد توضیح داد که ایشان حدود 40 سالی بیشتر سن نداشت. در بین آشنایان و دوستانی که می‌شناختم و بعدها شناختم کسی را مطابق قامت و چهره‌ای که آن پرستار برایم نقل کرد تا کنون ندیدم. و برایم هنوز سوال است که آن سید بزرگواری که محبت نموده و برای عیادت پدر قدم رنجه نمودند چه شخصی بودند و آیا بین آن ندای درونی و آن همه تأخیر در رسیدن به اتاق مراقبت‌های ویژه و ندیدن آن طلبه سید ارتباطی هست؟! الله اعلم.

4- شب حوالی ساعت 11، مادر (رحمت الله علیها) تلفنی حال پدر را می‌پرسد و من هم می‌گویم بخش مراقبت‌های ویژه آرام است، پرستارها هم به وظایف خود مشغول. به من می‌گوید که این چند روز خیلی خسته شدی و فردا هم عید قربان است و کار زیاد خواهی داشت بیا خونه و بخواب که فردا روز پرکاری است. من بدون توجه به اینکه چه سری از زبان مادر جاری شده است تمکین کرده و به قصد استراحت روانه خانه می‌شوم. در خواب پدر را می‌بینم که سفید پوشیده و لبی خندان بر چهره دارد و دو مرد با قامتی بلند و تنی استوار دوشادوش وی راه می‌روند. ناگهان از خواب می‌پرم و بلافاصله صدای گریه و نیایش مادر را از اتاقش می‌شنوم، آشفته خود را به اتاق مادر رساندم دیدم که به سجاده نشسته است و در حال و حس خود مرحوم پدر را صدا میزد و می‌گویید: « فکر نکنی که بی تو دوام میارم، اگر تو بری منم میام.» پرسیدم چیزی شده؟ اشکهاش رو پاک کرد و گفت: «نه برو نمازت رو بخون.»

5- برادرم دکتر محمد چندسالی بود که برای کار و تحصیل به کشور مالزی سفر کرده بود و پدر از این انتخاب ناخرسند بود و مرتب از ایشان می‌خواست که به ایران بازگردند. برادر نیز چندی قبل‌تر خانواده‌اش را به ایران فرستاده بود ولی به دلایلی هنوز خودش در مالزی بود. ایشان بعد از آنکه خبر سکته و کمای پدر را شنیدند به سرعت بلیط تهیه کرده و با سختی که خود بهتر از هرکسی میداند به ایران باز می‌گردد. صبح روز 24 مهرماه 1392 مصادف با عید قربان بعد از آنکه نماز صبح را خواندم و گوشت‌های قربانی را جابجا کردم حوالی ساعت 7 صبح تلفن خونه زنگ خورد، صدای برادم دکتر محمد را از پشت تلفن شنیدم که از فرودگاه امام خمینی تماس می‌گرفت و جویای حال پدر بود. بعد از خداحافظی تلفن مجدد زنگ خورد و این بار صدای خانمی از آن سوی خط خبری ناگوار را به همراه داشت. دستانم لرزید قلبم لحظه ای ایستاد و نفسم به شماره افتاد. انگار روح پدر منتظر رسیدن فرزندش به خاک پاک ایران زمین بود و چون این انتظار به سرآمد لحظه‌ای برای پر کشیدن و رسیدن به دوست درنگ نکرد.

6- تلفن را به آرامی گذاشتم، چندین باری زیر لب و آرام خواندم «انا لله و انا الیه راجعون». نمیدانستم که چگونه خبر را به بقیه اطلاع دهم، حالم غریب بود و از طرفی نگران حال مادر هم بودم. برای آنکه آرام شوم به حیات رفتم تا دور از چشم مادر و خواهران بر خود مسلط شوم که متوجه صدای درب منزل شدم. درب حیات را که باز کردم مردی با مو و ریش سفید که خود را «سید» معرفی می‌کرد بر آستان درب دیدم. سلام کردیم و گفت: «دیشب مهندس را به خواب دیدم و پیغام داد که صبح برای گرفتن گوشت قربانی به در منزل بیایم.» به خانه برگشتم و تکیه گوشتی از قربانی دیروز که فرصت خیرات آن در امام زاده نشده بود را برای ایشان آوردم و به وی گفتم پدم در عالم خواب به شما نگفت که قربانی امسال خود اوست؟!

رحلت حاج مهندس رجبعلی طاهری راز آلود بود و پر از اسراری که اهلش درک می‌کنند. بسیاری باور نکردند که او به خودی خود و به سادگی دیگران در سن 77 سالگی فوت شده است. مردی که تا قبل از این از سلامت کامل برخوردار بود. رجب، شعبان، رمضان و دهه اول ذی الحجه یعنی سه ماه و ده روز از سال و بسیاری از دوشنبه و پنجشنبه‌های ماهای دیگر را روزه می‌گرفت، تمام نمازهای یومیه و نافله و شبش را به سلامت اقامه می‌کرد. هیچ پرهیز غذایی نداشت و از نظر پزشکی کاملا سالم بود. در راهپیمایی‌های طولانی شرکت می‌نمود چندبار به حج تمتع و عمره و چندین بار به کربلا و نجف و کاظمین و سامرا رفت. برخی بیماری ناگهان و فوت او را نوعی ترور بیولوژیکی می‌دانند. و برخی رحلتش را ناشی از عوارض شکنجه رژیم پهلوی، با این وجود هرگز مدرک محکمی در این باب ارائه نشد. اگر از من پرسیده شود که پدرت را چقدر شهید میدانی پاسخ میدهم او در راه اسلام و استقلال و آزادی ایران، پیروزی انقلاب اسلامی و تثبیت آن جهاد نمود، اسیر و جانباز شد و تا آخرین نفس از راه و اعتقاد راسخی که داشت عقبگردی نداشت. در جهاد اصغر و اکبر و کبیر با همه امکاناتی که داشت شرکت فعال می‌نمود و حتی از سهم زن و فرزندانش در این راه هزینه‌ها کرد و درجه ایشان در پیش خداوند رحمان همنشینی با جوانان بهشت است و شاهد این مدعا که پیشتر حافظ بشارتش داده بود، محل دفن ایشان در جوار جوانان شهید این مرز و بوم در گلزار شهدای شیراز است./ روحش شاد و یادش گرامی.

علی طاهری

24 مهر 1395

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی

آخرین مطالب

همکاری با ما